انفصال سوژه و ساختار در بحران فرهنگی عمومی

جدال ما و هسته سخت جامعه مدیریت می نماییم یا می شویم؟

جدال ما و هسته سخت جامعه مدیریت می نماییم یا می شویم؟

جاوید شو: بحران های فرهنگ عمومی ما، پیامد نوعی انفصال و جدایی میان سیستم با كنشگران، میان ساختار با سوژه ها و به تعبیری میان دنیای بیرون با دنیای درون است كه هویت اجتماعی را منحل كرده است.



خبرگزاری مهر - سرویس فرهنگ
بحران هویت اجتماعی را نباید چیز عجیب و غریبی در نظر گرفت؛ این كه من در خیابان شهرم راه می روم و تعلق و حساسیتی به فضای شهر، مبلمان شهری، مردمان آن، اخلاق اجتماعی رایج در آن و... ندارم، بخش انفكاك ناپذیری از بحران هویت اجتماعی است. به عبارت روشن تر شخصی كه خویش را از شهرش، مدیران آن، ساختار ادارة آن، تغییرات و اتفاقاتی كه هرروزه در آن رخ می دهد، جدا و منفصل می بیند، در حوزة هویت اجتماعی با مسئله مواجه می باشد. این مسئله زمانی برجسته و از این رو بحرانی می گردد كه سطوح مختلف فرهنگ عمومی را درنوردد و به انفعالی فراگیر منجر شود كه در آن بود و نبود خیلی از ساختارها و سوژه ها برای مردمان یك جامعه علی السویه باشد. این وضعیت كم وبیش و در مواردی حتی به شكل حاد خود در سطح جوامع شهرنشین ایران كاملا قابل مشاهده می باشد.
در شكل های جدید جامعه سازی در دوران موسوم به «مدرن» قرار بر این بوده كه كنش سوژه ها بر اساس عقلانیت اجتماعی، بیشترین نقش و سهم را در تحولات اجتماعی داشته باشد و از این طریق ساختارها بر اساس نوعی اندیشه و كنش انتقادی به روز و كارآمد شوند. نوید چنین فعلیتی را ما حدود ۴۰ سال پیش در جریان وقوع انقلاب اسلامی دیدیم و فضای حاكم بر آن هم، همین وعده را به كنشگران آن انقلاب از هر طیفی می داد. بدین ترتیب این وعده و فعلیت كنش مندانه، نقطه غایی دورانی در نظر گرفته شده بود كه در سرآغازش، روابط عقلانی-اخلاقی و مشاركت های اجتماعی فعالانه ای را شاهد بودیم، اما حالا به نظر می آید با وضعیتی مواجه شده ایم كه نه تنها از آن آغاز، نشانی ندارد، بلكه به بی تفاوتی های اجتماعی و دخیل ندانستن «خود» در ساختار عقلانی جامعه منجر گردیده است كه هویت اجتماعی آدمیان را با بحران مواجه كرده است! چه شد كه خیلی از سوژه های عقلانی-اخلاقی با حداكثر مشاركت اجتماعی پس از گذشت ۴۰ سال خویش را تنها، جداافتاده، طردشده، غیرموثر نسبت به سیستمی می بینند كه خودشان تولیدكننده و شكل دهنده به آن بوده اند؟
در این وضعیت احساس عمومی این است كه شرایط موجود به جای اینكه توسط «ما» بعنوان «سوژه های اجتماعی-سیاسی» مدیریت شود و وجوه مختلفش با دخالت مستقیم یا غیرمستقیم ما شكل مطلوب خویش را پیدا كند، برعكس، این شرایط و موقعیت ها بوده اند كه در حال مدیریت كردن «ما» است. تداوم این شكل «مدیریت كردن»، در حالیكه بدواً قرار بوده «مدیریت شود»، سوژه های اجتماعی را به وضعیتی منفعل، بی تفاوت، جداافتاده و طردشده نسبت به شرایط رسانده و كلیت جامعه را با فقدان یك سرمایه اجتماعی اثرگذار مواجه كرده است.
در این زمینه، رشداتمیزه شدن افراد در جامعه كاملا قابل تشخیص و توجیه است. امروزه كمتر افرادی در جوامع شهرنشین ایران پیدا می شوند كه منافع شخصی خویش را به خاطر منافع جمعی و اجتماعی نادیده بگیرند و رشد و ارتقای فرهنگ عمومی برایشان اولویت بیشتری نسبت به رشد و پیشرفت شخصی داشته باشد. رعایت قوانین و مقررات در فضای عمومی بیشتر به علت ترس یا اجتناب از جریمه و تاوان صورت می گیرد و نه بعنوان وظیفه ای جمعی برای بهوبد كیفیت حیات اجتماعی و عمومی. مثلا بستن كمربندایمنی در ماشین ها یا گذاشتن كلاه ایمنی بر سر برای موتورسوارها، عموما فقط وقتی رعایت می گردد كه در معرض دید پلیس و مامور اجرای قانون باشد. حتی احترام به چراغ قرمز سر چهارراه ها، چه برای سواره ها و چه پیاده ها ضرورتی درونی نشده است و رعایت آن صرفا وقتی خطرناك یا مستلزم جریمه باشد، انجام می گیرد! اینها همه نمونه هایی از فقدان احساس تعلق، تعهد و مشاركت فعال نسبت به جامعه و فضای عمومی و اجتماعی است. احساسی كه در صورت عمق یافتن، سطوح بالاتری را هم درگیر می كند و مثلا به فساد و دسترسی نامشروع به منابع عمومی توسط اشخاص منجر می گردد. این فضای رهاشده كه در آن پیوند معناداری میان سوژه ها و ساختار و مدیریت كلان اجتماعی وجود ندارد، می تواند مدیریت جامعه در آینده را با فقدان جبران ناپذیر سرمایه اجتماعی روبرو می كند و فضا را به سمت نوعی تقابل رادیكال میان سطوح و طبقات مختلف جامعه و عرصه سیاست براند.
بدین ترتیب به نظر می آید بحران های فرهنگ عمومی ما، پیامد نوعی انفصال و جدایی میان «سیستم با كنشگران»، میان «ساختار با سوژه ها» و به تعبیری میان «دنیای بیرون با دنیای درون» است كه «هویت اجتماعی» را شدیداً مورد صدمه قرار داده است. فرایند این جدا شدن بطور قطع از یك سو به مسائل سیاسی و امنیتی ارتباط دارد، ولی از چند سوی دیگر به رشد ناموزون عقلانیت، آن هم عقلانیت ابزاری در سطوح مختلف حوزه های دوگانه مذكور، سبب چنین وضعیتی شده است. امروزه عقلانیت ابزاری رشدیافته در عموم نظام های برساخته شده در كشور ما به حدی فربه شده كه نقش و كاركرد هویت ساز سوژه را به حداقل رسانده است و از این جهت كاركرد كنش فرهنگی-سیاسی آنها در مقام عناصر انتقادی برای حیات جامعه را از بین برده است. به عبارت دیگر، از میان دو مولفه ی تجدد، «عقلانیت» (در شكل متاخر و ابزاری آن) و «سوژه محوری»، دومی با تجاوز اولی، تحلیل رفته، شدیداً نحیف شده و نشانه های یك بحران هویتی را بروز داده است.
بحران كنونی به دنبال جدایی و شكاف میان حیات عمومی(بیرونی) و حیات خصوصی(درونی)، هم زندگی روزمره را دوقطبی كرده، هم هویت شهروندان را. در چنین فضایی، تسلط در فضای عمومی با دولتمردان و مسئولان نهادی و سازمانی و فعالان فرهنگی هنری در رابطه با این نهادها بوده و فضای خصوصی هم به شكلی واداده شده در اختیار هر یك از شهروندان است تا در آن علی رغم تعمیق بخشیدن به انفعالشان، تا دلشان می خواهد به مصرف آنچه كه دلشان می خواهد برسند و خوش باشند! در همین شرایط است كه ما در دل این دوقطبی نامبارك، از یك سو با نوعی از فضای خصوصی مبتنی بر اباحه طرفیم كه در صورت تعمیق بیشتر آن، نتیجه ای جز به قهقرا رفتن فرهنگ عمومی نخواهیم داشت؛ و از جانب دیگر با نوعی اباحه در فضای عمومی-دولتی مواجه ایم كه شدیدا بی كاركرد، بی خاصیت، ناكارآمد، نمایشی و در موارد بسیاری فاسد است.
در جوامعی كه در آن قدرتمندان و صاحبان نفوذ و سرمایه، در یك سو و عامة مردم در سوی دیگر، در جهان های جداگانه به سر می برند، شكاف، دوگانگی ها و تضاهای فرهنگی و هویتی روز به روز عمیق و عمیقتر می گردد و سردرگمی ها به انفعالی طبقاتی دامن می زند كه تحقق یك مدینه و جامعه شهری را دچار اختلال می كند. امروز دیگر نمی توان كتمان كرد كه جهان و اجزای آن، عمیق تر از هر زمان دیگری، میان دو قطب بالادستان، كه در آن ابزارگرایی قدرتمند «عقل» حكم فرماست، و پایین دستان، كه اسیر اضطراب هویت ازدست رفته‌ی خویش اند، دو پاره شده است و در این بین انفكاك معنایی مبتنی بر مفاهمه، شكاف فرهنگی و هویتی بیشتر از هر چیز باید مد نظر قرار بگیرد.
رسانه های رسمی ایرانی در چنین فضایی مشغول كار هستند؛ فضایی كه اثرگذاری آنها را به حداقل رسانده و علی رغم «كم» دیده شدن، با مشكل فهمیده نشدن مواجهند. مسئولانی هم كه این رسانه ها را پر كرده اند كم و بیش چنین وضعی دارند، كم دیده و شنیده و خواده می شوند و با وجود دیده و شنیده شدن هم فهمیده نمی شوند. مخاطب ناخودآگاه شكاف میان جهان خود با جهان مسئولی كه در فلان رسانه در حال سخن گفتن یا پرزنت كردن فعالیت های نهادش است را درك می كند و چه بسا برای سخنان ایراد شده، پوزخندی هم حواله كند!
اینكه عقلانیت ابزاری موجود خواهد توانست بر جریان موجود كاملا سوار شود، یا اینكه سوژه ها با خودآگاهی خود، جریان را منحرف خواهند كرد، اصلا مشخص نیست؛ چیزی كه باید پذیرفته شود این است كه تعامل عقلانیت و سوژه ضروری می باشد، هر چند آن عقلانیت یا سوژه ها كج و معوج باشند. چون با وجود هر قدرتی كه عقل ابزاری بواسطه خویش بر سوژه ها اعمال نماید، در نهایت سوژه منحل شدنی نیست و جریان تاریخ بر اساس خودآگاهی و عقلانیت سوژه ها پیش خواهد رفت. تاریخ نشان داده كه سوژهْ موجودیت خویش را در جنگ ضد همان قدرت های تحمیل شده به نام «عقل» تثبیت می كند و گسترش بی حد و مرز دخالت قدرت های نهادی و سازمانی در زندگی، زمانی مقابله‌ی كنشگرانة آدمیان را ایجاب می نماید و از این طریق سوژه را از یكی شدن با مصنوعاتش، از محو شدن در ساختارهای برساختة عقل ابزاری و اضمحلال هویت رهایی می بخشد.
به همین دلیل باید بی تفاوتی فرهنگی-اجتماعی كنونی را در بستر تاریخ و جریان رو به جلوی آن فهم كرد و آینده آنرا به شكلی نگران كننده جدی گرفت. به هر حال «در همیشه بر یك پاشنه نمی چرخد» و انفعالات جمعی امكان دارد دچار تحول شده و بذر فعالیت و فعلیتی را بپروراند كه دیگر چارچوب های عقلانی را برنتابند، و چارچوبی تماما هیجانی را شكل دهند.
امروزه مهاجرت های زیاد از كشور، دو قطبی شدن جامعه و عموم فضاهای فرهنگی و اجتماعی، شكاف میان حیایت عمومی و خصوصی، رشد روزافزون نمایش و اباحه، هجرت فراگیر كنشگران از فضای حقیقی به فضای مجازی، ناامیدی از بهبود وضعیت كنونی توسعه كه محصول نهادها و سیاست های اقتصادی و صنعتی در ایران بوده اند و... بخشی از نشانه های بحران اجتماعی و هویتی مبتنی بر انفعال عامه در ایران است كه آینده را نگران كننده كرده است.
در این شرایط، مسئله این است كه چگونه می توان حیات اجتماعی و فرهنگ اصیل عمومی در ایران را، كه وضعیتی كم و بیش بحرانی دارد و محصول تنافر میان ابزار و معنا، میان ساختار و سوژه و میان راه و مقصد است، دوباره بازآفرید؟ به نظر می آید این امر مستلزم آن است كه پای مفهوم سوژة شخصی كنشگر و گزینشگر فردی را بیشتر از پیش به میان آورد و اهمیت او را در حوزه های فرهنگی و اجتماعی مورد تاكید دوباره قرار داد. باید واقف بود كه عقلانیت حقیقی كه ضامن توسعه واقعی است، اتفاقا محصول از بین بردن حاكمیت «عقل ابزاری» در همه سطوح و محصول گفت وگوی فعال میان عقل مشترك و سوژة آگاه است؛ باید دانست كه در غیاب عقل، سوژه گرفتار تباهی می گردد و در غیاب سوژه، عقل به ابزار قدرت بدل می گردد. تاریخ به ما می گوید كه در همین صد سال گذشته، ما هم «دیكتاتوری عقل» را دیده ایم و هم «تباهی های تمامیت خواهانة سوژه» را؛ بر همین مبنا ما شدیداً نیازمند همزیستی «عقل» و «سوژه» در ساختار عقلایی یك حیات فرهنگی هستیم؛ ساختاری كه مسئولان و نخبگان و عامه مردم در آن نقش و كاركردی كاملا برابر دارند.

1397/08/18
22:56:59
5.0 / 5
2577
تگهای خبر: فرهنگ , نخبگان , هنر
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۹ بعلاوه ۵
جاوید شو جاوید شو