فرهنگ عمومی در جامعه توده ای -۴

جشنواره ها دورهمی توده ای منفعل ها، همه، همدیگر را تشویق نماییم

جشنواره ها دورهمی توده ای منفعل ها، همه، همدیگر را تشویق نماییم

جاوید شو: در چنین شرایطی اهالی فرهنگ و رسانه و هنرمندان ما بدواً شور و شوقی برای امر واقعی ندارند، تا بعداً كار به تحلیل سویه های صدمه شناختی مفاهیم یا امور نویی كه عرضه می دهند، برسد.


خبرگزاری مهر – سرویس فرهنگ: دهه های پایانی قرن بیستم واجد تحولاتی بود كه توانست خیلی از مفاهیم، محتواها، عرصه های آگاهی و فرهنگ بشری را در فرایندی آرام و عامه پسند تعین بخشد، ولی پس از چند دهه به روشنی نتایج رادیكال و در عین حال فریبنده آن، در عرضه های مختلف فرهنگی و اجتماعی بروز پیدا كرد. تك قطبی شدن جهان در انتها قرن پیش و تسلط بی چون و چرای سرمایه داری متاخر با همبسته كردن قوای سیاسی و فرهنگی به وضعیتی منجر گردید كه در آن هرگونه نفی وضع موجود، از ابتدا فاجعه قلمداد می شد و تلاش هر سوژه یا كنشگری برای فراروی از آن، با برچسب های ایدئولوژیكِ متحجر و حتی مجنون یا تروریست بودن مواجه می شد. ازاین رو آنچه در این بازه زمانی همواره و مكرراً به بازتولید آن پرداخته می شد، نوعی «امر محتوم» در نظر گرفته شده و روحیه تحول خواه یا رهایی خواه، از رهگذر یافتن «امر نو» با سركوبی پنهان مواجه می شد. یكی از كسانی كه به صورت مبسوط و تئوریك از این فقدان «امر نو» و انسداد راهی برای تحول خواهی و رهایی طلبی سخن گفت «آلن بدیو» فیلسوف معاصر فرانسوی بود. از نظر بدیو، این فقدان، یك فقدان جهانی است و به اقلیم خاصی منحصر نمی گردد. فقدانی كه بعد از سیطره مطلقِ نئولیبرالیسم به یك «بیماری» فراگیر تبدیل گشته و تمامی عرصه های حقیقت را مسموم كرده است: چون كه توانسته «سیاست» را به «مدیریت»، «علم» را به «تكنولوژی و گجت بازی»، «هنر» را به «امر دكوراتیو» و «عشق» را به «رابطه جنسی» تقلیل دهد. ازاین رو طبق نظر بدیو این فقدان و بی بضاعتی در یافتن «امر نو»، مختص هیچ كشوری همچون ایران نیست، اما می توان گفت در وضعیت كنونی ما، این بی بضاعتی صورتی حاد و بارز پیدا كرده است و به مراتب رویت پذیرتر و برجسته تر شده است. علل این امر هم متنوع است ولی یكی از اصلی ترین آنها به فقدان حوزه عمومی در جامعه ایرانی مرتبط می باشد كه در ادامه به آن اشاره ای خواهد شد. قبل از آن باید فهم تحلیلی تر و دقیق تری از فقدان «امر نو» حاصل كرد. فقدان «امر نو» را باید در ضمن و همراه مفهوم دیگر طرح شده توسط بدیو، یعنی «شور و شوق برای امر واقعی» درك كرد. بدیو در كتاب «قرن» خود كه به فارسی هم ترجمه شده، «شور و شوق برای امر واقعی» را برگرفته از تلاش هایی می داند كه در نیمه اول قرن بیستم برای رسیدن به «هسته سخت واقعیت» در گرفت؛ تلاشی حماسی كه بعنوان مثال در سیاست از راه «انقلاب اكتبر» و دیگر حوادث سال های اولیه قرن بیستم، در علم با رسیدن به «نظریه فیزیك كوآنتوم» و در عرصه هنر با رجوع به كارهای ساختارشكنانه «دادائیستها» و «فتوریستها» و دیگر جریانات آوانگارد ابتدای قرن بیستم می توان به آن اشاره نمود. اما «هسته سخت واقعیت» به تعبیری یعنی كوشش برای مواجه شدن با آن بخش از حیات كه همواره زهر آن از راه كاربرد ایدئولوژی و آگاهی های كاذب و بت وارگی كالایی و … گرفته می شود. از نظر وی این تقلا و شور و شوق برای امر واقعی در نیمه دوم قرن بیستم و مشخصاً با آغاز دهه ۸۰ رو به افول می گذارد و این لحظه ای است كه سبب شد قرن پرماجرای بیستم، بسیار زودتر از موعد تقویمی اش تمام شود و حتی نام دهه های این قرن از هویت تهی شوند. یعنی اگر ما مثلاً دهه ۶۰ را با شورش های جوانان در اروپا و موسیقی «راك» و... می شناسیم، یا دهه ۷۰ را با جنبش «پانكها» و موسیقی «هوی متال» و... به خاطر می آوریم، اما دهه های ۸۰ و۹۰ را نمی توانیم با قطعیت دوران سیطره «چیز خاصی» بنامیم و جالب آنكه دهه اول قرن جدید (بیست و یكم) را حتی نمی توانیم نامگذاری نماییم. بدین ترتیب، تحلیل بدیو اذعان می كند كه از دهه ۸۰ به این سو شور و شوق برای كشف امر واقعی و نتیجتاً دستیابی به «امر نو» گرفتار افول قابل ملاحظه ای شده است و این یعنی ماندن در شرایط ثابت و یكدست شده موجود، یعنی تن دادن به یكدستی و همسان سازی و از این نظر ورود به چارچوبی عام و تا حد زیادی توده ای.
از نظر بدیو «شور و شوق برای امر واقعی»، پیش شرط تحقق «امر نو» است. به عبارتی هر كنش خلاقانه انقلابی در هر حوزه ای در دهه های پیشین، از سیاست و فرهنگ و جامعه گرفته تا هنر و شعر و سینما و…، به شكلی واجد شور و شوق برای امر واقعی و ازاین رو به شكلی انقلابی و پُر جوش و خروش، نشان از تقلا برای كشف «امر نو» و تغییر «وضع موجود» داشته است. وضع موجودی كه حالا با سیطره قواعد سرمایه داری متأخر، به «فُرمی نهایی» و از این نظر «بت واره» تبدیل گشته و گویی هر كس از این قاعده تخطی كند، چیزی شبیه یك «تروریست» است؛ از تروریست سیاسی (القاعده و داعش) گرفته تا تروریست هنری (گرافیتی های بنكسی و... ) یا تروریست علمی / آماری (ژولیت آسانژ و ادوارد اسنودن) و.... بدیو اذعان می كند كه از دهه ۸۰ به این سو شور و شوق برای كشف امر واقعی و نتیجتاً دستیابی به «امر نو» گرفتار افول قابل ملاحظه ای شده است و این یعنی ماندن در شرایط ثابت و یكدست شده موجود، یعنی تن دادن به یكدستی و همسان سازی و از این نظر ورود به چارچوبی عام و تا حد زیادی توده ای. در چنین فضایی آنچه امكان رشد می یابد همان فقدان و بی بضاعتی از خلق «امر نو» است؛ بی بضاعتی ای كه از یك سو تلاش می كند خویش را با شعارهای «تساهل»، «اعتدالگرایی»، «میانه روی» و … بزك كنند تا از انگ تروریسم، تحجر یا ایدئولوژیك بودن رها شود، ولی در عوض با نوعی تن سپردن و پذیرفتن نقش خود در بازی در قالب قواعد موجود به «رویكردی توریستی» یا همان جریان های «متوسطی» تبدیل گردد كه در آن توان و جسارت تن زدن از قاعده بازی وجود ندارد و كنشگران این جریانات باید به راحتی در مقابل دستورالعمل ها گردن كج كنند و این معنایی جز پذیرش خویش بعنوان بخشی از «توده» ندارد! از جانب دیگر كسانی هم كه ظاهراً می خواهند در مقابل آگاهی كاذب كنونی گردن افراشته به نظر برسند، به جای بروز شور و شوق برای یافتن امر واقعی و خلق امر نو، در نگاهی مشابه به نوع دیگری از بازتولید وضعیت موجود و محافظه كاری ایدئولوژیك تن می دهند؛ نگاهی كه همه تلاش آن نهایتاً دامن زدن به «ارزش ها و اصول پیشین»، «نوستالژی های بی رمق» و نوعی از «آرمان های موروثی» است كه شكلی كاملاً محافظه كارانه و توده ای به خود گرفته و ناتوان از خلق «امر نو» است. در هر دو صورت آنچه در این فضا بازتولید می شود كاذب و كهنه و توده وار است. متاسفانه باید گفت وضعیتی كه در فضای فرهنگی امروز ایران به صورت كلی، و رسانه در ایران به صورت خاص، حاكم است، چنین وضعیتی است. هر چند امكان دارد اهالی فرهنگ و رسانه و هنرمندان و سینماگران و… آثار مستقل زیادی با استاندارهای بالا و جهانی داشته باشیم، ولی فضای حاكم بر جامعه فرهنگی و هنری ما همان است كه شرحش گذشت. در چنین شرایطی اهالی فرهنگ و رسانه و به صورت ملموس تری هنرمندان ما بدواً «شور و شوقی برای امر واقعی» ندارند، تا بعداً كار به تحلیل سویه های صدمه شناختی مفاهیم یا امور نویی كه عرضه می دهند، برسد. در این وضعیت توده وار، حتی اگر خود این چهره های فرهنگی هنری و... بخواهند وضع موجود را به هر شكلی بشكنند، فضای هژمونیك و غالب، این اجازه را به آنها نمی دهد. در این فضا آنچه صراحتاً قابل ردیابی و اشاره است، نوعی «انفعال توده وار» نسبت به وضعیت موجود است و همه آنچه در چارچوب اتفاقات فرهنگی و هنری و جشن های اعطای نشان و جایزه و گردهمایی ها و جشنواره ها و فلان و بهمان دیده می شود كاركردی جز یك «دورهمی توده وار» ندارد. بنابراین هم آثار و محصولات به اصطلاح فرهنگی هنری عرضه شده در این دورهمی ها كه بر همان «انفعال توده وار» شكل گرفته، هیچ پرسش و چالش جدی ای طرح نمی كنند و كسی هم درباره این آثار تولیدشده، پرسش جدی ای ندارد. این دورهمی های فرهنگی هنری و… چیزی جز «پاتوق» هایی نیستند كه سودی دو طرفه را نصیب مخاطبان و نهادهای فرهنگی هنری و... می كنند؛ از یك طرف اعضا و طرفداران آنها دور هم جمع و سرگرم می شوند و از جانب دیگر هم نهادهای فرهنگی هنری از آن شلوغی ها سود می برند. همینطور به خاطر این خصوصیت است كه محتوای این آثار به كسی یا جایی برنمی خورد، كسی از اثری تحت تاثیر قرار نمی گیرد و حتی خیلی از آثار اساساً دیده نمی شوند تا بخواهند تامل برانگیز یا اثرگذار باشند. به عبارتی، خیلی بعید است كه حتی یك نفر از مخاطبان این اتفاقات و تولیدات و محصولات به اصطلاح فرهنگی و هنری تا دو ساعت پس از آن مواجه با آن اتفاقات / تولیدات / محصولات، تصویری از آنچه دیده است را در ذهن داشته باشد، یا حداكثر ۲۴ ساعت به آنچه دیده است فكر كند…. ولی جالب آن است كه در حین عرضه همین اتفاقات / تولیدات / محصلات، همه همكاران و اعضای دورهمی ها همدیگر را تشویق می كنند، به هم لبخند می زنند، عكس می گیرند، با هم خوش می گذرانند و مدام از یكدیگر تعریف كرده یا برای هم مراسم تقدیر برگزار می كنند. این ها اقتضائات همان «دورهمی» ها است و در واقع كاركردشان چیزی جز «دور هم جمع شدن برای نفسِ دور هم جمع شدن!» نیست. به دورهمی های جشنواره ها، خیریه بازها، رپرها، گرافیتی كارها و محیط زیستی ها و غیره نگاه كنید! یا مثلاً دورهمی حقوق بشری ها و مدافعان حقوق بانوان و.... این ها به اتفاق اشكال صریح دورهمی های توده واری است برای نفس دور هم جمع شدن. در واقع این دورهمی های فرهنگی هنری و… چیزی جز «پاتوق» هایی نیستند كه سودی دو طرفه را نصیب مخاطبان و نهادهای فرهنگی هنری و... می كنند؛ از یك طرف اعضا و طرفداران آنها دور هم جمع و سرگرم می شوند و از جانب دیگر هم نهادهای فرهنگی هنری از آن شلوغی ها سود می برند. در حقیقت اگر منطق این درهمی ها را پیگیری نماییم، به مساله «فقدان حوزه عمومی» در ایران می رسیم؛ اینكه چون در جامعه ما جایی برای دور هم جمع شدن ِ بی بهانه وجود ندارد، حجم زیادی از جوانان و پسران و دختران بی برنامه ناچارند به هر بهانه ای برای دور هم جمع شدن متمسك شوند و فرقی هم نمی كند كه آن بهانه نمایشگاه نقاشی و عكس و داستان خوانی و شعرخوانی باشد، یا جشنواره فیلم و تئاتر و بزرگداشت فلان یا بهمان چهره هنری در این پارك و آن كافه و كلوپ.
بر اساس همین منطق است كه می بینید با وجود تجربیات پردامنه سیاسی و اجتماعی در خلال نیم قرن گذشته، هنوز هیچیك از عرصه های هنر ما بازنمایی درخوری درباره دوران انقلاب یا كشمكش های اجتماعی و سیاسی پس از جنگ و دوران موسوم به سازندگی و اصلاحات و غیره و یا حتی تجربه های متأخر در مورد وجود فقر و تبعیض و فساد و فاصله طبقاتی وحشتناك و … در جامعه ایرانی ندارد، اما به جای این ها تا جا داشته است عرصه های مختلف فرهنگ و هنر ما پر شده از شاعر و رمان نویس و بازیگر و موزیسین و عكاس و نقاش و فیلمساز و... با آثاری بی نهایت سطحی و دم دستی درباره تجربیات سخیف روزمره و چیدن میز شام با دو شمع روشن و باریدن باران در فنجان چای و صدای ناودان و علاقه به تیم منچستریونایتد و رستوان گردی و كافه نشینی و سیگار كشیدن و چه و چه. همه آنچه در چارچوب اتفاقات فرهنگی و هنری و جشن های اعطای نشان و جایزه و گردهمایی ها و جشنواره ها و فلان و بهمان دیده می شود كاركردی جز یك «دورهمی توده وار» ندارد. بنابراین هم آثار و محصولات به اصطلاح فرهنگی هنری عرضه شده در این دورهمی ها كه بر همان «انفعال توده وار» شكل گرفته، هیچ پرسش و چالش جدی ای طرح نمی كنند و كسی هم درباره این آثار تولیدشده، پرسش جدی ای ندارد. در این شرایط هم هیچ بعید نیست كه فضای ادبیات ما پر شود از شاعرانی كه استفاده از الفاظ ركیك را با «آوانگاردیسم شعری» اشتباه گرفته اند یا داستان نویسانی كه بدون هیچ تجربه زیسته از رنج در جهانی كه به قول لوكاچ «خدا آنرا ساخته و بعد تركش كرده است» و «رمان مقرر است حماسه این جهان را روایت كند»، با رفتن به چند جلسه كلاس فرم و تكنیك و آموزش زاویه دید و پیرنگ در فلان كارگاه داستان نویسی، متن هایی درباره زندگی روزمره می نویسند و با تقلیل دادن رمان نویسی به تكنیك های محض نوشتاری، این گونه هنری ادبی شكوهمند را به ابتذال و انفعالی باورنكردنی كشانده اند. در تئاتر و نقاشی و موسیقی و … هم وضع به همین منوال است و به صورت كلی می توان گفت در غیاب محتواهای حقیقی ای كه باید با رسوب تجاربِ واقعی انسان های واقعی و طی فرآیند مواجهه با زخم های وضعیت، ساخته و پرداخته شوند، آنچه فضای كنونی هنر ما را بیشتر از هر چیزی تعین بخشیده، نوعی از مناسبات اقتصادی معمولاً ناپاك و روانشناسی مبتذلی است كه نه تنها كاركردی برای بهتر شدن وضعیت ندارند، بلكه به افت شرایط قبلاً موجود فرهنگی هم انجامیده و لااقل در بهترین حالتش در حكم درجا زدن بوده است. بدین ترتیب اگر بر اساس نظریه «صنعت فرهنگسازی» این شرایط را بدلی كج و معوج از فرهنگسازی هژمونیك و ایدئولوژیك دیكته شده توسط جهان سرمایه داری با مختصات یكدست ساز و از خود بیگانه كننده ندانیم و ننامیم، در عادی ترین حالت باید از این دورهمی های تكرارشونده و بازتولید كننده وضع موجود، بعنوان ابزارهای فرهنگ، هنر و رسانه توده ساز یاد نماییم كه با پذیرش و گردن كج كردن در قبال آنچه هست، فاقد هر گونه انگیزه و شور و شوقی برای یافتن «هسته سخت واقعیت» یا «امر نو» بوده است؛ یك دورهمی خنثی، بدون هر نوع تعلق خاطر به یك سنت فكری یا گرایش اجتماعی سیاسی جدی، در دورانی كه برای بشریت پر از درد و رنج و تبعیض بوده است و بنابراین پر از انگیزه جدی برای نیل به «فعالیت»، به جای غرق شدن در «انفعال». نوشته حاضر بازخوانی یك سخنرانی مهم می باشد كه در سال ۹۲ توسط یك پژوهشگر عرصه های فرهنگ و سیاست در یكی از گالری های تهران ایراد شده؛ محتوای محوری موجود در این نوشته متعلق به آن پژوهشگر است و نگارنده صرفاً به بازخوانی آن سخنان پرداخته است.

1398/06/21
12:54:40
5.0 / 5
2112
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۱ بعلاوه ۳
جاوید شو جاوید شو