فرهنگ عمومی در جامعه هنری در گفت وگو با بهرنگ صمدزادگان -2

هنرمند ما دغدغه دارد، گفتمان ندارد، تاریخ سردرگمی هنر در ایران!

هنرمند ما دغدغه دارد، گفتمان ندارد، تاریخ سردرگمی هنر در ایران!

جاوید شو: بهرنگ صمدزادگان، نقاش و مدرس هنر می گوید سردرگمی موجود در فضای عمومی هنر ایران، امكان گفتمان سازی فرهنگی را از آن گرفته است.



به گزارش خبرنگار خبرگزاری مهر، بهرنگ صمدزادگان فارغ التحصیل رشته نقاشی از دانشگاه تربیت مدرس و تا چندی قبل مدرس دانشگاه بود؛ او به تازه گی و به خواست خودش تدریس در دانشگاه را رها كرده و در كنار كار هنری اش، به آموزش هنرجویان در مراكز آزاد هنری می پردازد. صمدزادگان در آثارش از طیف وسیعی از مدیومها استفاده می كند: از آثاری نمادین گرفته تا آثار مجسمه، نقاشی، طراحی و چیدمان كه روایت های آیینی و تاریخی را به تصویر می كشند. وی در نقاشی ها و مجسمه های خود با استفاده از اشیاء بازیافته مانند اسباب بازی چینی، عكس، تصویرسازی های تجاری و...، در هویت فرهنگی و اجتماعی هم كندوكاو می كند تا تأثیر استعمار، جنبش حقوق مدنی و سیاست های تمامیت خواهانه را در آگاهی ایرانی آشكار سازد. او جزو هنرمندان مدرنیست، اعتراضی و به قول خودش واجد دغدغه های سیاسی است و درباره فضای هنری موجود در ایران حرف های ناگفته بسیاری دارد؛ در گفت وگوی پیش رو با او به بررسی و نقد فرهنگ عمومی حاكم بر جامعه هنری امروز ایران پرداخته ایم. بخش نخست این گفت وگو چندی قبل منتشر گردید و آنچه در اینجا آمده است، بخش دوم این گفت وگوی مفصل است:
پس شما بازاری كه گالری ها برای هنرهای تجسمی بوجود می آورد را تا حدی طبیعی و مطلوب می دانید و بسط این جریان را در رشد فضای هنری متكثر موثر می دانید؟
ببینید جریان جدید گالری ها به شكلی است كه خیلی از آنها دارند روی جریان انتقادی سرمایه گذاری می كنند. فراموش نكنیم كه ما با یك تب مدرنیستی مواجه بودیم كه من خودم برای آن نسل هستم. پس از آن یك تب پست مدرنیستی در ایران رایج شد كه گرفتار یك سردرگمی شدیم؛ به علت همان جوان بودن هنرهای تجسمی، این سردرگمی های ما هنوز ادامه دارد؛ یعنی پست مدرنیسم كه به نظرم یك جریان انتقادی تر از مدرنیسم است، چون خود مدرنیسم را هم به باد انتقاد می گیرد، و همینطور چون یك جریان تاریخ گرا است برای یكی مثل من جذاب تر است؛ ولی وقتی به ایران وارد شد خودش و نسبتی كه با مدرنیسم پیدا كرد، یك سردرگمی برای ما درست كرد. عموما به صورت خیلی سطحی گفتند «المان سنتی به علاوه المان مدرن، می گردد پست مدرن»! و اگر پست مدرن كار كنید، یعنی خیلی به روز هستید! در حالیكه اصلاً چنین چیزی وجود ندارد.
ما با یك تب مدرنیستی مواجه بودیم كه من خودم برای آن نسل هستم. پس از آن یك تب پست مدرنیستی در ایران رایج شد كه گرفتار یك سردرگمی شدیم؛ به علت همان جوان بودن هنرهای تجسمی، این سردرگمی های ما هنوز ادامه دارد؛
مثلاً شما یك مرد نقاش قجری را می بینید كه به چشمش عینك ریبن زده اند، در یك دستش ساز دف است، و در دست دیگرش درب پپسی كولا دادند و.... یك دوره ای هم این آثار فروش داشت و از نظر خیلی ها هم جالب بود. خدا را شكر ما آن دوره سردرگمی را طی كردیم و الان هم می بینیم كه آن جریان به یك ابتذالی در كلیشه گرایی رسیده است. خووشبختانه ما از این كلیشه گذشتیم كه مثلاً نقاشی سلطان محمد را برداریم فرشته هایش را نگه داریم و به جای قسمت میانی تابلوی معراج، چند بطری كوكا و فانتوم بگذاری! خوشبختانه از این ها گذر كرده ایم و اتفاقاً به یك جریان انتقادی رسیده ایم كه گالری های جوان تر خیلی روی آن سرمایه گذاری می كنند. اتفاقاً اینها خیلی سخت هم روی پای خود ایستاده اند؛ یعنی چون نمی خواهند وارد آن بازار و فضای كالایی و بازاری آن بشوند، كارشان خیلی سخت شده است. مثلا در حراج ها وارد نمی شوند و روی بازار خودشان مانور می دهند؛ به عبارتی برای همین سیستم انتقادی مشتری درست می كنند و طیف مشتری هایشان هم با آنچه شما مطرح كردید خیلی فرق دارد.
درباره آن دغدغه مندی اجتماعی و مردمی، چه در این طیف انتقادی و چه در آن گروه های بازاری و دكوراتیو شده چه نظری دارید؟
بستگی دارد دغدغه مردم را چه مفهوم نماییم. ما هیچ وقت نمی توانیم ادعا نماییم یك موسیقی روشنفكری از نوع جدیدش، یا حتی موسیقی سنتی مانند موسیقی استاد شجریان می تواند به اندازه موسیقی پاپ بازاری برای مردم عادی لذت بخشباشد و با مردم عادی ارتباط برقرار كند. یكی از چیزهایی كه باید در نظر بگیریم، نحوه ارتباطی است كه مردم با هنر و آثار هنری برقرار می كنند. یكی از دغدغه های اجتماعی و مردمی كه دغدغه اصالت است، مثلا یك نوع موسیقی وجود دارد كه مردم با گوش دادن آن احساس می كنند دارند حظی اصیل می برند و از این نظر لذت می برند، اما در موسیقی پاپ جنس این لذت فرق دارد، مثلا شادی آفرین و طرب انگیز است. امكان دارد در میان این دو طیف هم انواع متنوعی از آثار وجود داشته باشد كه تلاش می كند بینابینی كار كند.
بنابراین اگر بخواهیم بگوییم دغدغه مردم به شكلی كام جویی و كسب لذت از هنر است، اتفاقاً همان جریان بازاری فعلی دارد به این دغدغه پاسخ می دهد و بسیاری هم از آن راضی هستند. خیلی از مخاطبان این هنر، یك چیزهایی را می بینند و به نظرشان اصیل می آید و دوستشان دارند و میلیارد یا صدها میلیون تومان هم بابت آن آثار پول می دهند و خیلی ها هم هستند كه این آثار را به دیوار خانه شان آویزان می كنند؛ چون با با این آثار می توانند نمایش اصالت بدهند. منتها امكان دارد از نظر ما این همان اثر هنری به مثابه كالا مصرفی و نماد مصرف باشد. اما این قشر از مردم با استفاده از این آثار می توانند بگویند من اصیل و فرهنگ دوست هستم.
اما از جانب دیگر چیزی وجود دارد بعنوان دغدغه های نسلی؛ این ها دغدغه های رادیكال تری هستند و معمولا در لایه اول برخورد با اثر هنری، دریافت نمی گردد. دغدغه هایی هستند كه بین مسائل جاری اجتماعی و تاریخی قرار دارند و اتفاقا همین است كه كمی تبدیل آن به گفتمان را سخت می كند. یعنی از یك طرف القا كردن این دغدغه ها به جامعه هنری دشوار می باشد، و از سوی دیگر تبدیل كردنش به یك گفتمان انتقادی كه مردم آنرا بپذیرند واقعا دشوار است. بنابراین است كه می بینیم در مورد تمام رخدادهای اجتماعی كه این سال ها رخ داده است، هنر تجسمی ما یا خیلی آن طرفی به آن پرداخته، یا خیلی انتزاعی و یا اینكه خیلی نمادگرا و سطحی نسبت به آن عكس العمل نشان داده است؛ چون گفتمان خاصی وجود ندارد و هنوز در اینگونه مسائل گرفتار سردرگمی است.
ولی این دغدغه ها وجود دارد، چون هنرمند در اینجا و این جامعه زیست می كند و با تاریخ و فرهنگ خاص خودش زندگی می كند؛ حتی اگر به خارج از كشور و آن طرف دنیا هم برود باز بخشی از دغدغه ها و مسائلش را با خود می برد و حتی امكان دارد گرفتار یك بیگانگی و غم غربت هم بشود كه همین ها تم آثارش را شكل می دهند. ولی طول می كشد تا این ها به زبان تبدیل گردد. ولی بی گمان این دغدغه ها وجود دارد.
در خصوص تمام رخدادهای اجتماعی كه این سال ها رخ داده است، هنر تجسمی ما یا خیلی آن طرفی به آن پرداخته، یا خیلی انتزاعی و یا اینكه خیلی نمادگرا و سطحی نسبت به آن عكس العمل نشان داده است؛ چون گفتمان خاصی وجود ندارد و هنوز در اینگونه مسائل گرفتار سردرگمی است.
من هیچ وقت نمی توانم بپذیرم یك هنرمند جوانی كه می رود گردنبند یا گوشواره زمان تولدش را می فروشد تا بتواند با پولش رنگ و بوم بخرد و به تحصیلش ادامه بدهد، دغدغه اجتماعی و مردمی نداشته باشد. او هیچ وقت نمی تواند هنرش را از دغدغه و عذابی كه خودش می كشد فارغ كند؛ خود من هیچ وقت از این دغدغه هایم فارغ نشده ام و فكر نمی كنند چنین هنرمندانی بدون دغدغه باشند. اما همانطور گه گفتم تبدیل اینها به زبان و گفتمان هنری واقعاً دشوار است و زمان زیادی می خواهد.
شما وقتی در جامعه ما هنر، به خصوص نقاشی یا مجسمه سازی می خوانید، اول باید خودتان را به خانواده تان ثابت كنید تا بفهمند شما می توانید روی پای خودتان بایستید! دوم اینكه باید در اجتماع سری بالا كنید و روی پای خودتان بایستید تا شما را جدی بگیرند. بنابراین هنرمند از دغدغه های اجتماعی فارغ نمی گردد.
البته یك اقلیت واقعا بی دغدغه هستند كه خود من هیچ وقت با آنها كار نمی كنم. خیلی از آنها هم از دوستانم هستند و دغدغه های ما برایشان عجیب است؛ همانطور كه بی دغدغه گی آنها برای ما عجیب است. مثلاً زمان حمله آمریكا به عراق، من با یكی از دوستانم درباره این مورد كار هنری انجام دادیم و در آثارمان هم پرتره صدام حسین بود، هم پرتره كالین پاول. دو نفر از دوستانم به ما گفتند اصلاً باورمان نمی گردد كه مثلاً صورت صدام حسین می تواند مبحث یك اثر هنری باشد. من گفتم یعنی شما هیچ حسی نسبت به صدام حسین ندارید؟! من نسبت به این آدم پر از احساسات عجیب و غریب بوده ام. مثلاً روزی كه او را كشتند، یكی از عجیب ترین روزهای زندگی من بود، چون پنجاه درصد وجودم خوشحال بود، ولی پنجاه درصد وجودم ناراحت بود كه چه اسناد مهمی با او زیر خاك رفت و نابود شد. آن پنجاه درصد وجودم كه خوشحال بود، به خاطر عقده من از زمان جنگ بود، یا شاید وحشتی كه از زمان جنگ با خودم حمل كردم. سر كلاس هایم همیشه می گویم كه من هیچ وقت دو چیز را فراموش نمی كنم یكی «خط آتش موشكها در آسمان»، دومی «آن زیرپله ای كه زیرش پناه می گرفتیم و دندان هایم از ترس به هم می خورد»! دندانهایم از ترس به هم می خورد ولی الكی به مادرم می گفتم «نترسیدم، سردم هست!»
من به شخصه هیچ وقت از آن دغدغه تاریخی نمی توانم فارغ شوم و آن دغدغه ها همیشه با من است، ولی اینكه به زبانی تبدیل گردد و طیف مخاطبی را كه خدا را شكر امروز دارند گسترده می شوند، درگیر كند و این دغدغه ها را به سطح ادارك آنها برساند، چیزی است كه طول می كشد و نیاز به همان گفتمان سازی دارد. گفتمان سازی هم كار می خواهد، باید بایستیم و مقاومت نماییم. یعنی اولا راحت هنر و دغدغه هنری را به آن چیزی كه بازار می خواهد نفروشیم و هنر را بازاری نكنیم؛ ثانیاً اینكه اتفاقاً این نوع هنر غیربازاری را وارد بازار نماییم و به هنر مردمی و جمعی تبدیلش نماییم، طوری كه حتی مردم بیایند این را بخرند و بر دیوار خانه هایشان بزنند.
یكی از مباحثی كه در نظر داشتم تا از شما بپرسم ارتباطی با صحبت های اخیر شما دارد. به نظر می آید فضاهایی كه من سعر كردم تا اینجا توصیف كنم و شما هم در مواردی بر آن صحه می گذارید، فضایی است كه از حوزه های مختلف فرهنگ و هنر ما «سیاست زدایی» می كند من فكر می كنم گروه هایی در عرصه فرهنگ و هنر ما فعال می باشند كه بر اساس یك منفعت طلبی به شعار «من هنرمندم، سیاسی نیستم» پناه می برد. روشن است كه خود این گزاره از وجهی اتفاقا كاملا شعاری سیاسی و محافظه كارانه است و این گروه ها از آنجائیكه نمی خواهند خودشان را وارد موضع گیریهای صریح در مورد حقیقت و دروغ یا امر حقیقی و امر باطل كنند و از این نظر موقعیت خویش را از دست بدهند، به این كلیشه زیبا و فریبنده «من سیاسی نیستم» متوسل می شوند. مثلاً شما می گویید من نمی توانم احساسات هنری ام را از وقایعی كه در زمان جنگ رخ داده رها كنم؛ این فارغ از هرگونه ارزشگذاری در مورد نوع احساسات شما - یك احساس كاملاً سیاسی است؛ یعنی یك اتفاق عمیق سیاسی در چارچوب جنگ دركشور شما افتاده و شما هم جزئی از آن جامعه بودید و آن امر سیاسی تأثیر خویش را روی شما گذاشته است و درباره آن حرف می زنید. اما وقتی تحت تاثیر شعارهای سیاست زدایانه ای چون «هنر برای هنر» و «سیاسی حرف نزنید» و... عرصه های مختلف فرهنگ و هنر را از سیاست جدا می كنید معنایش این است كه خواه ناخواه دارید از جامعه و مردم فاصله می گیرید. مثلاً امكان دارد بعضی از مردم در رنج زندگی كنند یا فاصله طبقاتی شكل حادی پیدا كرده باشد ولی هنرمند كمترین اهمیتی به این مسائل نمی دهد و در عین حال خویش را هم مردمی می داند. البته این را هم بگویم كه گاهی همین هنرمندان در یك فاز دكوراتیو دیگر و با هدف زیباشناسانه كردن رنج، مردم و زندگی رنجور را ابژه سازی می كنند تا مثلا مورد توجه جشنواره های غربی باشند...
ما به این می گوییم «گداگرافی».
بله، دقیقا همین گداگرافی. حالا فعلا كاری با این نوع از هنرمندانی كه آنها هم از جهت دیگری محافظه كار هستند. سوالم به صورت مشخص این است كه به نظر شما این فضای سیاست زدایانه هنر و فرهنگ تا چه حد از تاثیرگذاری اجتماعی و انسانی آثار هنری در جامعه ما كم كرده است؟ به عبارت دیگر وقتی مردم هیچ ردی از غدغه های مطالبه گرانه و سیاسی شان در آثار هنری نمی بینند، و هنرمند را دارای موضعی اساسی در مورد حقیقت، تشخیص نمی دهند، چطور باید از اینها و آثارشان تاثیر بگیرند؟
فكر می كنم این مورد چیزی است كه دست كم امروز خیلی راحت نمی توانیم درباره اش قضاوت نماییم. یعنی به شكلی داوری درباره این وجه از هنر امروز ایران را باید به آینده موكول نماییم.
من خودم به شخصه همیشه دغدغه سیاسی داشته ام و در دوره دانشجویی هم مشخصاً غیر از فعالیت هنری، در دانشگاه فعالیت های تشكلی می كردم؛ با این وجود در نهایت می گویم كار هنرمند یا در مقام هنرمند، همان «هنر برای هنر» است، نه كنشگری اجتماعی. به نظر من چیزی به نام هنر سیاسی وجود ندارد، البته هنر تأثیرپذیری زیادی از سیاست دارد ولی همه خوب این را می دانیم كه هنر هیچ تأثیرگذاری ای بر سیاست ندارد.
بنابراین هنر چیزی است كه روی یك گرانیگاه بینابینی قرار می گیرد و می تواند ابژه سیاست فرهنگی باشد، ابژه سیاست بازار باشد، ولی الزاماً نمی تواند یك ابژه سیاسی باشد. این را می دانیم كه در تاریخ انتخابات ما «سیب زمینی» ابژه سیاسی شده، ولی هنر نشده است. «گوجه فرهنگی» در اواسط دهه ۸۰ تب داغ بحث سیاسی ما بود، چون با یك شوكی مواجه شدیم و گوجه مثلا از كیلویی ۲۰۰ تومان یك دفعه به كیلویی ۵۰۰ و ۷۰۰ تومان رسید. ولی هنر هیچ وقت آن ابژه سیاسی و تأثیرگذار نبوده و نیست.
كاری كه هنرمند باید بكند ایناست كه گفتمان تولید نماید. البته هنر برای هنر، به صورت محدود و ناقصی در ایران جا افتاده است. تعریف كلی تر این است كه هنرمند به هنر می اندیشد و در هر دوره و زمانی، بر حسب تاریخی كه در آن زندگی می كند – نمی گویم بر حسب نیازها – به تولید زبان هنری می اندیشد، نه رعایت زبان و قواعد پیشین.
اما درباره ارتباط سیاست و هنر در شرایط امروزی باید بگویم كه همه ما به شكلی نمی دانیم باید چه كار كنیم؛ یعنی همه مان به شكلی در یك وضعیت آچمز قرار گرفتار شده ایم و این سردرگمی نمی گذارد در مورد وضعیت امروز داوری نماییم.
اما من وقتی در مقام هنرمند یا معلم هنر به هنر فكر می كنم، دغدغه ام بیشتر رسالتی در مقابل خود هنر و تاریخ هنر دارم. یعنی اگر بخواهم كار مهمی بكنم، آن كار این است كه با این موضوعات روز یا با خاطره سیاست زده ام، به خصوص امثال ما كه بچه های نسل اول انقلاب و جنگ هستیم و كاملاً در یك فضای سیاسی تربیت شدیم و نمی توانیم از آن جدا باشم، بتوانم از اینها در دل تاریخ هنر یك زبان هنری درست كنم. این زبان هنری باید یك چیزی بر تاریخ هنر افزوده كند و اگر بتوانم این زبان را تبدیل به گفتمان عمومی كنم كار مهمی كرده ام، اگرنه همان كاری را می كنم كه رسانه های عمومی، مثل تلویزیون می خواهند به صورت سرسری انجام دهند. یعنی خیلی سریع و سهل الوصول یك تصویری از هنر بگذارند كه یا شعار ارزشی یا كلیشه شبه روشنفكری است و هیچ كدامشان هم صراحت و تاثیرگذاری ندارند.
در تاریخ انتخابات ما «سیب زمینی» ابژه سیاسی شده، ولی هنر نشده است. «گوجه فرهنگی» در اواسط دهه ۸۰ تب داغ بحث سیاسی ما بود، چون با یك شوكی مواجه شدیم و گوجه مثلا از كیلویی ۲۰۰ تومان یك دفعه به كیلویی ۵۰۰ و ۷۰۰ تومان رسید. ولی هنر هیچ وقت آن ابژه سیاسی و تأثیرگذار نبوده و نیست.
پس اصل قضیه این است را با یك آگاهی تاریخ هنری به قضایا نگاه كنیم؛ چیزی كه فرضاً یك زمانی در «ربع رشیدی» در ایران صورت گرفت و ادبیات و هنر به موازات هم زبان تولید می كردند و اتفاقاً به خیلی از آثار كه نگاه می كنید مثلاً «سلسلة الذهب» جامی، می بینیم كه نگارگری و ادبیات یك دادوستدی با هم داشتند و به كمك هم سانسور سلطنتی و حكومتی را دور می زدند. یعنی مثلا چیزی كه ادبیات می توانست به آن بپردازد و نقاشی نمی توانست، در ادبیات می آمد و برعكس اگر ادبیات نمی توانست تصویری را عرضه كند، نقاشی عرضه می كرد. یا مثلاً سلطان محمد و مكتب تبریز در نگارگری ایرانی برای من نمونه های خیلی جالبی هستند از اینكه توانستند زبان درست كنند.
اما مسئله این است كه ما هنوز خیلی راه داریم تا در شرایط امروز به آنجا برسیم. الآن پیوندهای ما قطع شده است. هنوز سردرگمی ها زیاد است. مثلاً ما یك فرهنگ داستان گو داریم كه یكی از اتفاق های بدی كه در نظام آموزشی ما افتاده نه فقط برای هنرمندان، بلكه برای همه یك صدمه است و به نظر من اول از همه چوبش را فرهنگ می خورد، بعد هنر، این است كه ما با ادبیات روایی و داستان گوی فارسی قهر كردیم. بچه های ما و خود ما كه از دبیرستان بیرون می آمدیم تقریباً با ادبیات فارسی قهر بودیم. من به انحاء مختلف تلاش می كنم شاگردانم را به سمت ادبیات برگردانم. حالا برخی ها به مرور عادت می كنند و حافظ و سعدی می خوانند. ولی من ادیب تا تاریخ ادبیات دان نیستم و خیلی نمی توانم اثرگذار باشم.
به نظر من چیزهای عجیبی در تاریخ ادبیات ما وجود دارد كه ما متاسفانه اصلا به سراغ آنها نمی رویم. یكی همین «جامی» است كه كسی آنرا نمی خواند؛ حتی می توان اظهار داشت كه ما به صورت كامل از مواجهه با آنها درمی رویم، بعد انتظار داریم سیستم آموزش هنری ما این گونه نباشد؟ سیستم آموزش هنر ما در دانشگاه كاملاً یك چیز سردرگم است، شما قبلاً پرسیدید چرا از تدریس در دانشگاه انصراف دادم! به همین دلایل از دانشگاه خداحافظی كردم. واقعاً نه سیستم تفكر مشخصی در فضای آكادمیك ما وجود دارد، نه قائل به این هستند كه دانشجو تفكر دارد! حتی خود دانشگاه هم كار خاصی نمی كند، بلكه یكسری مهارت ها را به صورت حفظی، یعنی همان گونه كه بچه های هنرستان در هنرستان ها یاد می گیرد، به صورت كمی پیشرفته تر را به دانشجویان یاد می دهند.
بگذارید اینطور بگویم كه اساساً خود اساتید دانشگاه و خود سیستم آموزشی نقاشی و مجسمه سازی ما در حقیقت نمی داند دارد چه كار می كند. هنوز خیلی از اساتید در دانشگاه های ما هستند كه دانشجوی مرا محكوم می كردند به اینكه «چرا تو این قدر عقب مانده هستی و بر پایه ادبیات و نگارگری ایرانی كار می كنی؟!»، «باید بروی انتزاعی و مدرن كار كنی!» حالا سوال این است كه آیا دانشگاه به این دانشجو تفكر و هنر مدرن را انتقال نداده كه این بیاید هنر مدرن كار كند؟
بنابراین من فكر می كنم این سردرگمی خیلی مهم می باشد و ما باید این را آنالیز نماییم تا شاید در طولانی مدت اتفاقی بیفتد.

1397/10/14
15:07:38
5.0 / 5
3048
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۴ بعلاوه ۲
جاوید شو جاوید شو