رادیومهر؛ روز جهانی مهاجران

نخبه افغانستانی كه تعجب ندارد!

نخبه افغانستانی كه تعجب ندارد!

جاوید شو: در این پادكست رادیومهر به بهانه روز جهانی مهاجرین با محدثه بربری یكی از هزاران جوان مهاجرافغانستانی میهمان در ایران صحبت كرده ایم.


دریافت 10 MB
مجله مهر- فاطمه باقری: در همین روزهایی كه تیترهای عجیبی مثل «ردپای افغانستانی ها در گرانی آجیل شب یلدا» و «سیلی زدن سرباز ایرانی به مهاجرین افغانستانی» و...فضای رسانه مان را تاریك و كدر كرده، به بهانه «روز جهانی مهاجرین» پای روایت زندگی یك جوان افغانستانی نشستیم. «محدثه بربری» ۲۴ساله دانشجوی مهندسی نساجی دانشگاه یادگار امام(ره) است و در كنار درس خواندن، مسئول روابط عمومی نشریه نقدسینما هم هست. او و دوستانش نماینده نسل جدیدی از مهاجرین هستند كه با پدر و مادرهایشان تفاوت های مهمی دارند؛ از رفاقت نزدیك با دوستان هم سن وسال ایرانی و شباهت به آنها در ادبیات و پوشش گرفته تا برنامه ریزی جدی برای ساختن یك زندگی بهتر. مهم تر از همه اینكه حالا خیلی از مهاجرین جوان افغانستانی آگاه تر و عمیق تر از نسل های قبل، برای رسیدن به حقوق انسانی یك مهاجر تلاش می كنند.
طعم «بولانی» و «شیریخ» در سرزمین مادری
محدثه می گوید فقط یك مرتبه و به اصرار خودش افغانستان را دیده است: «مادرم هفت ساله بود كه با خانواده به ایران آمد و در ایران هم با یك مرد افغانستانی ازدواج كرد. من متولد همینجا هستم. دو سال پیش بود كه برای نخستین بار یك سفر رفتم افغانستان، آن هم برای انجام كارهای دانشجویی. روال این است كه وقتی بعنوان دانشجو بخواهیم در ایران ادامه تحصیل بدهیم، باید برویم افغانستان و پاسپورت بگیریم. البته برای تمدید گذرنامه دو انتخاب داریم: كیش یا افغانستان. خانواده ام به خاطر ناامنی افغانستان اصلاً راضی نبودند دخترشان را به همین سفر كوتاه هم بفرستند؛ ولی برخلاف نظر خانواده رفتم تا كشورم را ببینم. چیزی كه آنجا دیدم هم با تصویر رسانه های ایران متفاوت بود، هم با صحبت های پدر و مادرم!
به من گفته بودند تنها در خیابان نروید، حتما همراه یك آقا باشید، شهر ناامن است و توهین هم خواهید شنید. بله فضا با ایران متفاوت بود ولی نه آنقدر كه بگویی اصلا نمی توانم اینجا دوام بیاورم. به نظرم رسانه ها فقط خرابی ها را نشان ما داده اند. كابل جایی دارد به اسم «بَرچی» كه بیشتر هزاره نشین ها آنجا زندگی می كنند و واقعاً ویران است. ولی به خصوص در مركز كابل، هم بهداشت هست، هم برق و هم خیابان های استاندارد و مناطق خوب و آباد. امكانات بود، ولی نه در همه جای شهر.» او از این سفر خاطره های شیرینی دارد كه از یادآوری آنها هم هیجان زده می شود: «دوستانم سفارش كرده بودند حتماً آب انارهای آنجا را امتحان كن! یا یك بستنی به اسم «شیریخ» كه توی گلشهر مشهد هم هست و «بولانی» كه غذای معروف افغانستان است. شنیده بودم توی هرات باید حتما چادررنگی محلی بپوشم، نه حتی چادرمشكی معمول در ایران؛ چون خیلی به چشم می آید. ولی توی كابل این طور نیست و می گردد با همین لباس ایران باشیم.»
ای پرنده مهاجر...
محدثه می گوید آدم های مهاجر همیشه غمی همراه خودشان دارند: «مهاجرت دردناك است. همیشه بلاتكلیفیم. گاهی به یك بی هویتی می رسم كه خیلی از بچه های ما آنرا حس می كنند. ما نمی دانیم چه كار نماییم. شبیه خانواده باشیم؟ با فرهنگ ایرانیان زندگی كنیم؟ یا با شیوه كشورهای غربی زندگی نماییم كه این سال ها محل زندگی خیلی ازعزیزان ما شده؟ ما با مردم ایران هم زبان هستیم؛ دین ما یكی است، حرف هم را می فهمیم و در خیلی داستان ها شبیه هم هستیم. ولی الان كه بعضی مسائل را می بینم شاید مثل برادرم یا خیلی از مردمم به یك كشور اروپایی مهاجرت كنم. خیلی از جوان های ما دیگر نمی خواهند شبیه پدر و مادرشان باشند؛ نه اینكه پدرو مادرشان بد باشند، اما هر برخوردی حتی حقارت بار را می پذیرند تا ما بچه ها در آسایش باشیم و به قول خودشان به یك جایی برسیم.»
قوانین و چهارچوب های مهاجرت در ایران یكی از مهم ترین موضوعاتی است كه همه زندگی یك مهاجر زیر سایه آن می رود: «خیلی وقت ها نمی دانم فلان راه را بروم قانون این كشور به من اجازه می دهد؟ قوانین اینجا برای افغانستانی ها گنگ است. نمی توانم آینده را پیش بینی كنم و در یك مسیر جلو بروم. گاهی یك رشته درسی را برای ما حذف می كنند و گاهی می گویند چون افغانستانی هستی اجازه نداری بخوانی! اما شنیده ام در خیلی كشورها استعدادت اهمیت دارد و اینكه نژادت چیست، كجا بزرگ شدی و از كجا آمده ای برای آنها مهم نیست.»

دو تصویر اشتباه ایرانیان از ما!
همه ما پیش فرض هایی از مردم افغانستان داریم كه محدثه هم تایید می كند كه خیلی هایش اشتباه است: «ایرانی ها فكر می كنند ما آدم های تمیزی نیستیم، خانه را نظافت نمی نماییم و به خودمان نمی رسیم! حرف دیگر، بهره هوشی ماست. وقتی می گویم ما نخبه افغانستانی داریم می گویند واقعا؟! مگر می شود؟ اگر وارد مطبی بشوند و ببینند پزشك افغانستانی آنجاست می گویند چه جالب، مگر می شود؟ خب چه فرقی می كند؟! البته این اتفاق برای خود ما هم عجیب است، ولی ما فقط به این فكر می نماییم كه او با این همه محدودیت و سختی چطور درس خوانده و به اینجا رسیده؟ وقتی برای دوستانم می گویم برادرم در دانشگاه صنعتی شریف درس خوانده همین قدر تعجب می كنند. شاید این تاثیر فیلم و سریال هاست كه همه افغانستانی ها را یا كارگر یا سرایدار نشان داده است.»

تلاش افغان ها را هم ببینید
می پرسم در ایران كدام خبر درباره مردم افغانستان بیشتر ناراحتت كرده؟ و وقت جواب دادن تلاش می كند اشك هایش نریزد: «خبر ماجرای «ستایش» و «ندا»، دختربچه های كوچك افغانستانی... افغانستانی بودن این دخترها تاثیر زیادی دراین اتفاق داشت. خیلی وقت ها برای دخترهای افغانستانی پیش آمده كه وقتی به مزاحمتی در اتوبوس و... اعتراض كرده اند مزاحم گفته افغانی را چه به اعتراض؟! فكر كردی صدایت به كجا می رسد؟ شاید اگر ما ایرانی بودیم این برخوردها هم نبود. قبل ترها به كسی كه توهین می كرد می گفتم مگر ما آدم نیستیم؟ چه اشتباهی كرده ایم؟ ولی تو آنقدر می شنوی «افغانی، افغانی» كه دیگر برایت عادی می گردد. سر یك كلاس ریاضی، رفتم پای تخته تا سوالی كه بلد بودم را حل كنم. بعد استاد اسمم را پرسید و تا گفتم بربری، خندید و گفت افغانی هستی؟! افغانی مگر بلد است؟! خب من شاید از خنده بچه ها ناراحت نشوم ولی حرف استاد برایم سنگین است. وقت ثبت نام، توی سلف و كتابخانه و... همه جا چنین برخوردهایی هست. تازه این برخورد قشر تحصیل كرده است. نهایتاً حرفی نمی زنم و فقط خودخوری می كنم.
یا حتی توی صف نانوایی! من زودتر از خواب پگاه زده ام و آمده ام نان بخرم. همین بعضی ها را آزار می دهد كه چرا نفر جلویی ما یك افغانی است؟ یا ازدحام مترو تقصیر من نیست، من هم مثل شما هستم. ولی بعضی ها شاكی می شوند كه چرا جای ما را كسی مثل تو تنگ كرده؟! همیشه نه، ولی گاهی كافی است توی مترو من روی صندلی بنشینم و آنها بایستند. قبولی من در دانشگاه دولتی و نشستن روی یك صندلی دانشگاه را نمی پذیرند. یعنی آن اهتمام و تلاش سخت من را نمی بینند؛ ولی من هم درس خوانده ام. چند روز پیش تیتر زده بودند: «رد پای افغان ها در گران شدن آجیل شب یلدا!» همان موقع یكی از دوستانم استوری گذاشته بود كه خب خدا را شكر! بگویید مقصر تك تك مشكلات ایران ما افغانستانی ها هستیم دیگر!»

به وقت آشتی و لبخند
البته كه وی در ایران شاهد برخوردهای خوبی هم بوده؛ ماجرایی كه نگاه ایرانیان را به افغانستانی ها مهربان تر كرده است: « اول مطرح شدن اسم شهدای مدافع حرم و بعد هم زنده شدن خاطره حضور رزمنده های افغانستانی در دفاع مقدس ایران؛ همین، نگاه مردم ایران به افغانستانی ها را تغییر داد. اینكه اینها هم برای ایران جنگیده اند. بعدتر طوری شد كه اگر یك ایرانی ما را تحقیر می كرد دونفر ایرانی به او اعتراض می كردند كه بس كن! افغانستانی هم آدم است و حق دارد.
یك مورد دیگر، نسل جدید ایران بود. یعنی من با بچه های هم سن و سال خودم این مشكل را ندارم. آنها یك خارجی را برای دوستی راحت تر می پذیرند. در بازار كتاب ایران هم كتاب های خالد حسینی مثل «بادبادك باز» و «هزار خورشید تابان» تاثیر زیادی داشت.»
خیلی وقت ها شده كه ایرانیان برای گرفتن حق مردم افغانستان قدمی برداشته اند: «مردم ایران برای داستان ستایش، جلوی سفارت ما شمع روشن كردند؛ پیگیری مردم ایران را هم دیدم كه در فضای مجازی با ما همدردی می كردند. دل آدم با دیدن این ها گرم می گردد. یا مثلا همین حذف شهریه مدارس دولتی و اینكه بچه های افغان بتوانند مجانی درس بخوانند، خیلی مهم بود. همین سبب شد خیلی ها فرزندشان را بفرستند مدرسه. من می دیدم كسی مثلا پنج تا بچه داشت و هزینه كیف، كتاب، كارت مهاجرت، كارت كارگری و...برایش خیلی سنگین بود؛ پس اصلا بچه را نمی فرستاد مدرسه. البته همین حذف شهریه هم نتیجه پیگیری خود مردم ایران بود.»

1397/10/02
15:36:39
5.0 / 5
3682
تگهای خبر: ادبیات , برنامه , فرهنگ
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۳ بعلاوه ۴
جاوید شو جاوید شو