سعید معدنی در گفت وگو با مهر:

چیزی به نام تهرانی اصیل وجود ندارد

چیزی به نام تهرانی اصیل وجود ندارد

جاوید شو: استاد جامعه شناسی دانشگاه اعتقاد دارد كه خودمركزبینی پایتخت نشین ها، مهاجربودن و عدم تعلقات جمعی و بومی و... موجبات تقابل بین تهرانی ها-شمالی ها را فراهم آورده است.


خبرگزاری مهر- گروه فرهنگ: تنش ها، تقابل ها و مسائلی كه در روند مواجهه جوامع میزبان و میهمان در سفرهای نوروزی رخ می دهند، نیازمند تحلیل های جامعه شناختی است. این برخوردها با اینكه گاه اموری غیرمهم و تصادفی تصور می شوند، اما در واقع چنین نیستند و تحلیل های جامعه شناختی از آنها نشان داده است كه از عوامل تاریخی و اجتماعی ای ناشی می شوند كه غفلت از آنها امكان دارد وضعیت كنونی را به مراتب بدتر و بحرانی تر كنند. برای چنین تحلیلی سراغ سعید معدنی، جامعه شناس و استاد جامعه شناسی دانشگاه آزاد اسلامی رفتیم و با وی در این رابطه گفتگو كردیم. توجه مخاطبان پرونده «تقابل در شمال؛ اتوپیای لذت» را به تحلیل های جامعه شناختی این استاد دانشگاه از تقابل تهرانی ها-شمالی ها جلب می كنیم؛در سالهای اخیر طی سفرهای نوروزی و تعطیلات دیگر نوعی غیریت سازی یا دیگری سازی را توسط دو جامعه میهمان و میزبان شاهد بوده ایم. برای مثال وقتی تهرانی ها در این تعطیلات عموماً به شمال كشور سفر می كنند نگاه های دیگری ساز را هم از سوی تهرانی ها شاهدیم، هم مثلاً مازندرانی هایی كه مهمترین میزبان تهرانی ها هستند. اخبار بعضی از تقابل های این دو گروه به كرات در رسانه ها هم پخش شده و ما را با یك تقابل جدید اجتماعی مواجه می كند. تحلیل شما از این تقابل ها چیست و فكر می كنید از كجا ناشی می شوند؟من حداقل در چارچوب سه محور می توانم این چیزی كه از آن یاد كردید را تا حدی تحلیل كنم. محور اولی كه باید در نظر داشته باشیم این است كه معمولاً مركزنشین ها خودشان را نسبت به دیگر استان ها یا ایالت ها برتر می دادند و این خود سبب نوعی تقابل می شود. این امر معمولاً در همه جای دنیا هم وجود دارد و مختص كشور ما نیست. حتی چنین نگاهی در تاریخ هم وجود دارد، مثلاً شهرنشینان در طول تاریخ خودشان را برتر از روستانشینان می دانستند. پس می شود اظهار داشت كه این یك حس عمومی است كه طبق آن مثلاً پایتخت نشینان خودشان را برتر از مردمان ساكن در استان های دیگر می دانند و به تبع ساكنان مراكز استان هم خودشان را برتر از شهرها و روستای غیرمركزی می دانند و….حتی ما در تاریخ ادبیاتمان هم داده هایی داریم كه دال بر همین واقعیت است؛ مثلاً یك آقایی می خواسته به دیدار خلیفه بغداد برود، با خودش چند كوزه آب می برد! اما وقتی به آنجا می رود، می بیند آنجا چه رودخانه عظیمی وجود دارد. طی این روایت ها مسئله طوری تصویر می شود كه كسانی كه در آبادی و روستا هستند دیدشان محدود است و دایره نگاهشان به وسعت دایره نگاه شهری ها نیست. ازاین رو می توان اظهار داشت كه نوعی از خودمركزبینی و خودبرتربینی در میان شهرنشینان و روستانشینان یا مركزنشینان و حاشیه نشینان وجود داشته و دارد كه این امر امكان دارد سبب تقابل هایی بشود.معمولاً مركزنشین ها خودشان را نسبت به دیگر استان ها یا ایالت ها برتر می دادند و این خود سبب نوعی تقابل می شود.اما محور دومی كه می توان از راه این امر مبحث مورد نظر شما را تحلیل كرد مسئله «مهاجر بودن» است. انسان مهاجر بعنوان یك انسان ناشناس، یك فضایی بوجود می آورد برای بروز برخی رفتارهای نابه هنجار. یعنی مثلاً كسی كه وارد یك شهر یا محلی كه شهر و محله خودش نیست، احتمالاً رفتارهایی را انجام می دهد كه آنها را در شهر خودش انجام نخواهد داد. مثلاً امكان دارد یك لباسی را بپوشد كه آن لباس را در شهر و محل خودش نمی پوشد. به شكلی رانندگی می كنند كه در شهر خودش با آن شیوه رانندگی نمی كنند و….چه بسا بسیاری از تهرانی هایی كه به شمال می روند، در طول روزهایی كه در آنجا ساكنند با شلوارك در شهر رفت و آمد می كنند.بله، دقیقاً؛ این در شرایطی است كه ما در محل زندگی خودمان احتمالاً این كار را انجام نمی دهیم. چرا اینطور است؟! دلیل اش این است كه وقتی ما آنجا مهاجر هستیم و حضور موقتی داریم، یعنی كسی ما را نمی شناسد و ما پس از چند روز آنجا را ترك می نماییم، بنابراین برخی رفتارهای نابه هنجار را می توانیم به راحتی انجام دهیم؛ این نوع رفتارهای نابه هنجار می تواند در جایگاه خودش سبب برخی تقابل ها بین جامعه میزبان و جامعه میهمان شود. به عبارت دیگر نفسِ مهاجر بودن و عدم شناخت مهاجران توسط ساكنان اصلی شهرهای میزبان سبب می شود برخی ناهنجاری ها رخ دهد و تقابل ایجاد كند.و محور سوم؟محور سومی هم كه از نظر من اهمیت دارد این است كه تهران در میان سایر شهرها یك استثنا است. معمولاً شما چیزی به نام «تهرانی اصیل» ندارید، یا به عبارت دقیق تر شما تهرانی متعصب به شهرش ندارید. شهرهایی مثل تبریز، بوشهر، آبادان، شیراز و… را در نظر بگیرید، معمولاً اهالی این شهرها مردمی هستند كه به شهرشان تعصب دارند. یعنی مثلاً اگر به آنها بگویید شهرتان قشنگ نیست، ناراحت می شوند، یا اگر بگویید شهرتان قشنگ است خوشحال می شوند. شما اگر به یك تبریزی بگویید شهر زیبایی دارید، حس خوبی به او دست می دهد، اما در تهران چنین چیزی وجود ندارد. شما اگر به یك تهرانی بگویید شهر شما خوب یا قشنگ نیست، خودش به صورت افراطی تری به شما می گوید «آره خراب شده جای خوبی نیست!».وقتی یك شیرازی به یك شهر دیگر می رود، تلاش می كند طوری رفتار كند كه اصطلاحاً آبروی همشهری هایش حفظ شود؛ یعنی اگر جامعه میزبان فهمید این شخص یك شیرازی است، نگوید شیرازی ها بی ملاحظه هستند و… اما این حس در تهرانی ها وجود ندارد یا خیلی كمرنگ است.بنابراین شهروند تهرانی حس تعلق به تهران ندارد. یعنی آن تعلقی كه مثلاً یك بندرعباسی به بندرعباس دارد یا یك یزدی به یزد دارد در او وجود ندارد، یا لااقل خیلی كمرنگ وجود دارد. بر این مبنا، معمولاً تعلق داشتن به شهر یا محل سكونت، یك مقدار سبب كنترل رفتار شهروندان می شود؛ یعنی وقتی یك شیرازی به یك شهر دیگر می رود، تلاش می كند طوری رفتار كند كه اصطلاحاً آبروی همشهری هایش حفظ شود؛ یعنی اگر جامعه میزبان فهمید این شخص یك شیرازی است، نگوید شیرازی ها بی ملاحظه هستند و… اما این حس در تهرانی ها وجود ندارد یا خیلی كمرنگ است.به نظر من این سه عامل و محور، دست به دست هم می دهند و آن تقابل ها، ناهنجاری ها و تنش هایی كه مد نظر شما بود را بخصوص توسط تهرانی ها بوجود می آورد. تداوم این رفتارها هم به یك نوع خودبرتربینی مداوم، یا باعث بدبینی و كینه دامنه دار می شود و تبدیل به كلیشه های ذهنی می شود و تقابل ها مدام ادامه پیدا می كند.یكی از مسائلی كه در این رابطه مطرح می شود این است كه رشد مدرنیزاسیون و اشكال وابسته به زندگی مدرن به صورت كلی در كشور ما كه با نوعی از فردگرایی و منفعت طلبی افراطی همراه بوده و حتی بنا به قول برخی جامعه شناسان ما را با نوعی اتمیسم مواجه كرده، در این تقابل ها بی تاثیر نبوده است. به نظر شما این فرضیه تا چه حد درست است و چقدر به این مورد ارتباط دارد؟من از این منظر به قضیه نگاه نمی كنم، بلكه این پدیده را بیشتر در رشد شهرنشینی می بینم. ما حوالی سالهای ۵۳ یا ۵۴ چیزی حدود ۷۰ درصد روستانشینی داشتیم و ۳۰ درصد شهرنشینی. در سال ۵۷، این نسبت تقریباً تقریباً ۵۰، ۵۰ شد. پس از انقلاب هم روند رشد شهرنشینی سریعاً افزایش پیدا كرد و الان چیزی حدود ۷۵ تا ۸۰ درصد شهرنشینی داریم و چیزی حدود ۲۰ درصد روستانشینی. تازه آن روستانشینان ما هم دیگر ماهیت روستایی ندارند، بلكه آنها هم مناسبات شهرنشینی را پذیرفته اند. به همین خاطر وقتی شما امروز به روستاها می روید می بینید این مناطق فقط اسم شان روستا است و در واقع عموم مناسبات و امكانات آنها، كاملاً شهری است؛ مثلاً موبایل و تلفن و ماهواره و دارند و به صورت كلی ریخت شان كاملاً شهری شده است.
حتی ساختار و مناسبات تولیدی و شغلی مردم شان هم تبدیل به مناسبات و ساختارهای تولیدی شهری شده است.بله، همچنین است؛ یعنی مناسباتشان دیگر سنتی نیست و كاملاً تحت تأثیر رشد شهرنشینی مناسبات جدید به آنجا هم وارد شده است. حالا مسئله این است كه معمولاً در شهرنشینی «تعلق جمعی» ضعیف می شود، چون تعلقات سنتی از بین می رود. در این وضعیت شما باید پدیده های دیگری داشته باشید تا مردم شهرها را دور هم جمع كنید و آن تعلق جمعی را از طریق های دیگری ایجاد نمائید. مثلاً گاهی «اسطوره ملی» یا «شعائر و مناسك ملی و مذهبی» و غیره تا حدی این تعلق را ایجاد می كنند. یا فرض بگیرید مسائلی مانند زبان، ادبیات یا تاریخ و… باید بتوانند این شهرنشینان را دور هم جمع كرده و آن تعلق جمعی در شهر را رقم بزنند. یا یكی از مهمترین این عوامل «قانون» است كه در یك جامعه شهری مدرن، كاركردش این است كه آن تعلق جمعی را بوجود می آورد و همه بر طبق آن به شهر و شهروندان دیگر وفادار و متعهد می شوند.در یك جامعه روستایی، این سنت است كه آن تعلق جمعی را ایجاد می كند، یعنی همه را دور هم جمع می كند، اما در جامعه شهری قدرت سنت از بین رفته است و سنت دیگر نمی تواند همه را گرد امری واحد جمع كند و آن تعلق را ایجاد كند. مگر آموزش و تثبیت قانون بتواند این كار را انجام دهد.معمولاً در شهرنشینی «تعلق جمعی» ضعیف می شود، چون تعلقات سنتی از بین می رود. در این وضعیت شما باید پدیده های دیگری داشته باشید تا مردم شهرها را دور هم جمع كنید و آن تعلق جمعی را از طریق های دیگری ایجاد نمائید.بر این مبنا، رشد شهرنشینی در جامعه ما بالا بوده، اما ما نتوانسته ایم شهروندان را به خوبی با دنیای جدید شهری، شهرنشینی، قواعد و قوانین آن آشنا كرده و آنها را برای این نوع زندگی آماده نماییم. این سبب ایجاد بروز تنش و برخورد افراد با هم می شود و با عنایت به مبحث مورد نظر شما برخورد تهرانی و شهرستانی را سبب می شود.حتی گذشته از مبحث مد نظر شما، همین مسئله به تنشهای درونی خودِ جوامع شهری هم دامن زده است و این جوامع را گرفتار تعارضاتی كرده است كه ما هر روزه شاهد آنها هستیم. یعنی چون شهروندان از یك جامعه سنتی كنده شده اند و در عین حال به حد كافی دركی از زندگی مدرن هم ندارند، یعنی مدرن نشده اند، گرفتار تنش های این شكلی شده اند.در این راستا وجود نگاه های منفعت طلبانه در مقابل دیگری را كه در مواردی بسیار افراطی هم شده است، چگونه باید تبیین كرد؟ چرا مثلاً در طول یك سفر نوروزی كه نفس آن برای خوشی و تفریح و آرامش است جامعه میزبان و میهمان، تا این حد نسبت به دیگری منفعت طلب و سوء استفاده گر شده اند كه صرفاً به دنبال این هستند كه تا می توانند از دیگری «بِكَنَد»!؟ مثلاً تهرانی دنبال این است كه یك جنس جامعه میزبان را با كمترین قیمت ممكن مال خود كند، و شهرستانی هم می خواهد آن جنس را با بیشترین قیمت ممكن به مشتری تهرانی بفروشد و ابایی هم ندارند سر همدیگر را كلاه بگذارند؟!من فكر می كنم كه در جامعه سنتی گذشته، دو عامل این منفعت طلبی را كنترل می كرد كه امروز در جامعه شهرنشین این دو عامل ضعیف شده اند: یكی دین و دیگری خانواده. دین و خانواده دو عاملی بوده كه در اروپا هم به صورت تجربی روی آنها كار شده و نتیجه این تحقیقات این بوده كه این عوامل سبب كنترل اجتماعی می شود. یعنی آموزه های دینی و تعلقات خانوادگی، رفتارهای افراد را كنترل می كند. اما در جامعه شهری این دو عامل رو به افول رفته است. یعنی در جوامع جدید شهری دیگر نه آن اقتدار خانوادگی وجود دارد و نه سنتهای دینی چندان تاثیرگذارند و بنابراین جامعه عوامل كنترل كننده خویش را از دست داده اند.اینجاست كه وقتی ما قانون مدار نیستم، فكر می نماییم كه فرصت های خوبی در اختیارمان قرار دارد كه سود كنیم؛ این امر سبب می شود كه طی این سفرها، شهرستانی به شكلی از تهرانی سودجویی كند، و از آن طرف هم تهرانی جور دیگری تلافی این قضیه را در بیاورد و از شهرستانی سودجویی كند.این وضعیت تا حد زیادی یك شرایط ناامیدكننده است؛ خیلی از مردم فكر می كنند این وضعیت بدتر خواهد شد، كه بهتر نخواهد شد. نظر شما در این باره چیست و آیا چاره ای برای خروج از این وضعیت وجود دارد؟من فكر می كنم این بحران قابل است. معتقدم از یك سو گذر زمان تا حدی مشكل را حل می كند و از جانب دیگر هم با آمدن نسل های جدیدی كه اگر بتوانیم آنها را پرورش دهیم تا به قانون اهمیت دهند و به آن وفادار باشند این مشكل رفع خواهد شد. در این دوره كاری كه می توان كرد تاكید بر اشتراكات ملی و مذهبی و انسانی مان است؛ ما باید این اشتراكات را تقویت نماییم و از این مرحله گذر نماییم.وقتی ما قانون مدار نیستم، فكر می نماییم كه فرصت های خوبی در اختیارمان قرار دارد كه سود كنیم؛ این امر سبب می شود كه طی این سفرها، شهرستانی به شكلی از تهرانی سودجویی كند، و از آن طرف هم تهرانی جور دیگری تلافی این قضیه را در بیاورد و از شهرستانی سودجویی كند.به نظر من اگر بخواهم از آن كلیشه تكرارشده استفاده كنم، ما در مرحله «گذار» هستیم؛ یعنی نه سنتی هستیم و نه مدرن! مثلاً ما می رویم شمال برنج بخریم و از فروشنده می پرسیم «خداوكیلی این خوب است؟!» این گزاره نمادین خیلی چیزها را نشان می دهد! ما در میان سنت و مدرنیته قرار گرفته ایم. از یك سو با ماشین های آخرین مدل می رویم شمال و می خواهیم از برنج فروش برنج بخریم، و از او می پرسیم «خداوكیلی این برنج خوب است؟» و در عین حال توان مدیریت و كنترل رفتاری غیرمعقول و غیرقانونی خودمان را نداریم.اگر نكته نگفته ای باقی مانده، بفرمائید!یك نكته مهم این است كه شمال بعنوان جایی برای تفریح حداكثری مورد توجه قرار گرفته است و اینگونه تعین پیدا كرده است، این نگاه به شمال برخی رفتارهای را ایجاب می كند كه خودش در بسیاری موارد تنش زا است.نكته دیگری كه باید مد نظر داشت این است كه مناطق شهری مركزی كشور ما با نوعی خشكسالی مواجه بوده اند و شمال بعنوان جای پر آب و سرسبز و خوش و خرم شناخته می شود. اینها سبب شده كه سفر به این مناطق، حداكثری باشد و جمعیت زیادی در روزهای تعطیل به آنجا بروند. این تجمع حداكثری، طبیعتاً میزان برخوردها و تنشها را زیاد می كند. چه بسا خیلی از كسانی كه این تقابل ها و تنش ها را ایجاد می كنند، اصلاً تهرانی نباشند. اینها باید تحقیق شود. این مسائل هم مهم اند و به افزایش تنش و درگیریها دامن می زنند.

1398/02/17
14:02:14
5.0 / 5
3021
تگهای خبر: ادبیات , زیبایی , سفر , فرهنگ
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۲ بعلاوه ۲
جاوید شو جاوید شو